در این درس، با نام “آغازگری تنها”، با مفاهیم و آرایههای ادبی یک شعر زیبا آشنا میشویم. شاعر در این اثر، از احساس تنهایی و دلتنگی عمیقی سخن میگوید که در غروب یک روز پاییزی به سراغش آمده است.
او از دوری یار و فراق دوستانش مینالد و این دوری، دنیای او را تاریک و خالی کرده است. شاعر با نگاهی به طبیعت اطرافش، که برگهای درختان میریزند و باد خزان میوزد، احساس خود را نشان میدهد و میگوید که این منظره غمگین، غم درونش را بیشتر میکند.
در بخشی از شعر، شاعر به این نکته اشاره میکند که در این تنهایی، تنها چیزی که به او آرامش میدهد و مانند یاری مهربان در کنارش است، یاد و خاطره دوستانش است. در پایان شعر، شاعر با امید به آینده، از روزی سخن میگوید که این دوران سخت سپری شود و دوباره شادی و دیدار دوستان جای غم و تنهایی را بگیرد.
**برخی از آرایههای ادبی به کار رفته در این شعر:**
* **تشبیه:** شاعر احساساتش را به چیزهای دیگر تشبیه میکند. برای مثال، میگوید یاد دوستانش مانند چراغی است که در تاریکی تنهاییاش روشنایی میبخشد.
* **تضاد:** از کلمات متضاد برای نشان دادن احساسش استفاده میکند، مانند “تاریکی” و “روشنایی”، یا “غم” و “شادی”.
* **جناس:** در برخی ابیات از کلماتی استفاده شده که تلفظ یکسان اما معنای متفاوتی دارند که به شعر زیبایی میبخشد.
**واژههای مهم و هممعنیها:**
* **آغازگر:** کسی که کاری را شروع میکند؛ پیشگام.
* **فراق:** دوری و جدایی.
* **یار:** دوست، همراه.
* **خزان:** پاییز.
* **سحر:** صبح زود، وقت سپیده دم.
* **مونس:** همدم و دلداریدهنده.

نام درس: درس پنجم :: تنها آغازگر
موضوع: مفهوم واژهها – درک شعر
در این بخش به بررسی معنای واژهها و مفهوم شعر میپردازیم. هدف این است که با معنی دقیق کلمات و عبارات آشنا شویم و بتوانیم مفهوم کلی شعر را به خوبی درک کنیم.
با یادگیری معنای درست هر کلمه، میتوانیم بهتر بفهمیم که شاعر چه میخواهد بگوید و چه احساسی را میخواهد بیان کند. این کار به ما کمک میکند تا با شعر ارتباط بهتری برقرار کنیم و پیام آن را به خوبی دریافت کنیم.
معنی درس آغازگری تنها یازدهم
در صفحه ۴۸ این کتاب، به مفهوم زیبایی و تاثیر آن در زندگی پرداخته شده است. زیبایی فقط به ظاهر محدود نمیشود، بلکه در کردار، گفتار و پدیدههای جهان around us نیز دیده میشود. این صفحه به ما یادآوری میکند که با دقت بیشتر در جهان اطراف، میتوانیم جلوههای مختلف زیبایی را کشف کنیم.
در صفحه ۳۹، درباره اهمیت “صبر” و “پایداری” در برابر مشکلات صحبت شده است. این صفحه توضیح میدهد که زندگی همیشه آسان نیست و گاهی با چالشهای سخت روبرو میشویم. اما اگر صبور باشیم و تلاش خود را ادامه دهیم، میتوانیم بر این مشکلات غلبه کنیم و به موفقیت برسیم.
صفحه ۴۱ به موضوع “دانش” و “یادگیری” اختصاص دارد. در این بخش توضیح داده میشود که کسب علم و دانش، مانند نوری است که تاریکیهای نادانی را از بین میبرد. این صفحه تشویق میکند که همیشه در پی یادگیری چیزهای جدید باشیم، زیرا دانش به ما قدرت درک بهتر جهان را میدهد.
در صفحه ۴۲، درباره ارزش “دوستی” و “روابط انسانی” بحث شده است. این صفحه میگوید که انسانها به تنهایی نمیتوانند زندگی کاملی داشته باشند و نیاز به همراهی و حمایت یکدیگر دارند. دوستی واقعی مانند گنجی ارزشمند است که در شادیها و غمهای زندگی، پشتیبان ما خواهد بود.
معنی صفحه ۳۸ فارسی یازدهم
یک جوان خوشاندام و قدرتمند، سوار بر اسبی قوی و تنومند، در حالی که پیشاپیش سربازانش حرکت میکرد، با شور و اشتیاق فراوان از دروازههای غربی تهران خارج شد و به سمت تبریز رفت. فتحعلیشاه، به توصیه آغامحمّدخان و بر اساس برداشت شخصی خود، پسر دومش، عباس میرزا، را به عنوان ولیعهد انتخاب کرد و او را به پایتخت تبریز فرستاد. تبریز، این شهر تاریخی، مرکز فرماندهی خط دفاعی در برابر حملات همسایه شمالی ایران، یعنی روسیه، به شمار میرفت.
پس از کشته شدن آغامحمّدخان، فتحعلیشاه به پادشاهی رسید. شاهزاده جوان، میرزا عیسی قائممقام (قائممقام اول، پدر ابوالقاسم) را نه تنها یک وزیر دانا، بلکه راهنمای خود میدانست و بدون اجازه و موافقت او هیچ کاری انجام نمیداد. علاقه این وزیر خردمند و دلسوز نیز به او کمتر از علاقه ولیعهد به وزیر نبود؛ او در چشمان درشت و سیاه عباس میرزا، دنیایی از معنا و جذابیت میدید و در نگاه عمیق و متفکر او، آیندهای روشن برای مدیریت کشور و خدمت به مردم مییافت.
بیش از یک قرن است که درگیریها و جنگهای داخلی مانند زخمی عمیق، این کشور را آزار داده است. رهبران قبایل و فرماندهان نظامی برای به دست آوردن تاج و تخت و حکومت بر مناطق مختلف، با یکدیگر درگیر شده و کشور را به صحنه نبرد، کشتار و ویرانی تبدیل کردهاند. اما در همین مدت، اروپا گامهای بزرگی برای پیشرفت برداشته است. آنان کارگاههای صنعتی متعددی ساختند. کارخانههای توپ و تفنگ تأسیس کردند. دانشگاههای بزرگی بنا نهادند. مهمتر از همه، نیروی دریایی قدرتمندی تشکیل دادند و کشتیها و کاشفان خود را به دورترین نقاط جهان فرستادند. مردمان و قبایلی که از پیشرفت اروپا بیخبر بودند، با سلاحهای سادهای مانند تیر و کمان و شمشیر نتوانستند در برابر ارتش مجهز به توپ و تفنگ اروپاییان مقاومت کنند. در نتیجه، سرزمینهای آنان به تصرف قدرتهای اروپایی درآمد.
معنی صفحه ۳۹ فارسی یازدهم
اروپا در زمینه دانش و فناوری بسیار پیشرفت کرده است، اما کاش همراه این پیشرفتها، اخلاق علمی و فنی نیز رشد میکرد. زیرا اگر چنین بود، کمان و تیر با تمام آسیبهایی که داشت، دستکم در مقایسه با توپ و تفنگ، ضرر کمتری برای تاریخ بشر به همراه میآورد.
—
نوروز سال ۱۱۱۳ خورشیدی بود. عباسمیرزا پس از سالها زندگی در تبریز، خود را به تهران رساند تا در مراسم نوروزی شاه حاضر شود. رقابت میان شاهزادگان در دادن هدایای ارزشمند و تلاش برای جلب محبت پدر، بخشی از این جشن نوروزی بود. اما آن سال، با رسیدن خبر حرکت نیروهای روسیه در مرزهای شمالی آذربایجان و گرجستان، جشن رنگ باخت و تنها ظاهری از آن برجا ماند. دربار در آشوب و نگرانی به سر میبرد. ترس از حمله روسها همچون کابوسی بر دربار سایه افکنده بود. سران کشور و شخص فتحعلیشاه در فکر تشکیل سپاه و مقابله با تجاوز روسیه بودند. شاه از قدرت همسایه شمالی خود آگاه بود و اخبار مربوط به ارتش منظم و سلاحهای پیشرفته آنها، ترس عمیقی در دل او ایجاد کرده بود. اتحاد حاکم گرجستان با روسیه و تحتالحمایه شدن آن منطقه، تنها از دست دادن یک بخش از خاک ایران نبود، بلکه نشان میداد که توازن قدرت بین دو کشور به هم خورده و رقیب برتری یافته است. روسیه چشم طمع به آذربایجان دوخته بود.
—
صبح روز حرکت فرارسید. خورشید بالا آمده بود و گرد و خاک لشکریان، آسمان تبریز را پوشانده بود. فریادهای شترهای حامل توپهای کوچک، قاطرهای بارکش و اسبها، با صدای شیپور و طبلهای جنگ درهم میآمیخت. سربازانی که اسب و تفنگ نداشتند، با اشتیاق و ارادهای استوار پشت سواران و تفنگداران راه میرفتند. شور جنگ و دفاع در دلها زبانه میکشید. چهرههایی که از خبر حمله روسها درهم رفته بود، با دیدن شکوه لشکر، دوباره شاد و باز شد. عباسمیرزا پیشاپیش سپاه، سوار بر اسبی تنومند و چابک، همچون پرستشگاهی بر بلندی، دلها را میربود.
—
سپیدهدم روز بعد در گنجه، با غرش و свиخ گلولههای توپ روسیه آغاز شد. تودههای دود و آتش و…
معنی صفحه ۴۱ فارسی یازدهم
غبار و تاریکی شب در هم آمیخته بود. هیچ کس باور نمیکرد که چنین صبحی خواهد دمید. شهری که خود را برای رسیدن بهار آماده کرده بود، اکنون صحنه خشم و حرص دشمن شده بود. اما رهبری جوادخان، حاکم شهر، و فداکاری او و خانوادهاش در دفاع، روح تازهای در مردم میدمید. سربازان مدافع مانع از نفوذ دشمن به دیوارهای شهر شدند. دشمن که شکست خورده و خوار شده بود، در آستانه عقبنشینی قرار داشت که در یکی از شبها، به خاطر خیانت عدهای از مردم شهر، دروازهای به روی محاصرهگران گشوده شد و سپاه روسیه مانند مورچه و ملخ در سراسر شهر پخش شدند.
مردم با سنگ و چوب و ابزارهای ساده کشاورزی در برابر مهاجمان ایستادند و خود را در برابر گلولههای آتشین سپر کردند. جوادخان به همراه برادران و پسرانش، چندین بار از دیوارهای شهر خارج شد و به صفوف دشمن حمله کرد و داستانهای شگفتی از شجاعت آفرید. زمین از جنازهها و زخمیهای روس و مردم گنجه پوشیده شده بود، مانند برگهای پاییزی. خطوط دفاعی مردم یکی پس از دیگری در هم شکسته میشد. جوادخان و یارانش بدون ترس میجنگیدند. شهر صحنهای را به یاد میآورد که گویی روز قیامت است. گنجه با آخرین توان خود، زیر آسمانی از دود و غبار نفس میکشید. خیلی زد پرچم روسیه بر زمینی که به خون بیگناهان آلوده شده بود، به اهتزاز درآمد. بادهای پایان زمستان، نالههای درماندگان و بوی خون جوادخان و هزاران دلاور گنجه را تا بلندیهای قفقاز با خود برد. اما طمع و نگاه وحشتآور روسها به جاهای دورتری دوخته شده بود.
در تبریز، نیروها جمع شده بودند. آنچه سربازان و فرماندهان را به اینجا کشانده بود، دستور حاکمان نبود، بلکه عشق به وطن و دفاع از جان و زندگی هموطنانشان بود. دیدن صحنههای پرشور و غرور جوانان این سرزمین در برابردشمن، عباس جوان را به هیجان میآورد و قلبش را برای رسیدن به آرمانهای ملی محکم و پرامید میکرد.
با وجود مقاومت و فداکاری بسیاری از مردم، خیانت و خودفروشی تعدادی از دشمنان داخلی باعث شد دروازه بخشهای بیشتری از قفقاز به روی دشمن باز شود. فرمانده سپاه ایران، نیروهایش را زودتر از زمانی که پیشبینی میشد، به کنارههای رود ارس رساند. قفقاز زخمخورده و ستمدیده، با چشمانی منتظر و در جستجوی کمک، به جنوب نگاه میدوخت، جایی که سپاه عباس میرزا حرکت خود را آغاز کرده بود. موجهای بزرگ و خروشان ارس، مانند یک سد در برابر سپاه ایستاده بود و چشمها را خیره میکرد.
در ایران آن زمان، دو دربار وجود داشت! دربار عیش و نوش و دربار جنگ؛ عیش و نوش از آن پدر، و جنگ از آن پسر.
معنی صفحه ۴۲ فارسی یازدهم
در ذهن عباس میرزا، تنها مسئله پیروزی و شکست در جنگ نبود. آنچه او در این نبردها از دست داده بود و دنیای جدیدی که فراتر از مرزهای کشورش دیده بود، شکافی بزرگ در افکار پویای او ایجاد کرده بود. نایب السلطنه رو به حاضران کرد و گفت: «افسران و فرماندهان شجاع، همرزمان عزیز، هدف از این گردهمایی امروز، صحبت درباره موضوعاتی است که اهمیت آنها کمتر از مسائل جنگ و دفاع نیست.
همه میدانند که شما رزمندگان غیور، در تمام سالهای دفاع، با شجاعت و فداکاری جنگیدید و هرگز ذرهای ترس و خواری را تحمل نکردید. فداکاریهای سربازان و شما افسران عزیز، با وجود همه کمبودها، آنقدر بزرگ بود که حتی دشمن را به شگفتی و ستایش واداشت. با این حال، ما در این سالها بخشهای زیادی از سرزمین مادری، هموطنان و عزیزانمان را از دست دادیم و مجبور شدیم شرایط سخت پیمان ننگین گلستان را بپذیریم.
…پیشرفت و تمدن نمیتواند تنها در یک جهت باشد. سربازان و افسران ما تنها زمانی میتوانند از مرزهای کشور به خوبی محافظت کنند که از جانب میهن و حکومت عادلانه و خردمندانه کشور، احساس امنیت کنند. درست همانطور که مردم و دولت تنها زمانی میتوانند با خیال راحت به کار خود برسند که بدانند ارتششان توانایی و ابزار لازم برای دفاع از مرزها را دارد. مردمی که به خانههای تاریک و بیپنجره عادت کردهاند، از پنجرههای باز و پرنور فراری هستند؛ چون نور چشمهایشان را میزند و آنها را آزار میدهد. جنگیدن با افکار کهنه و پوسیده، حتی از جنگ رو در رو در میدان نبرد سختتر است. شرط لازم برای حضور و مبارزه در هر دو جبهه، عشق است. با این تفاوت که در جبهه بیرونی، شجاعت نقش اصلی را دارد و در جبهه درونی، خرد و آگاهی.»