در ادامه درس روانخوانی، به توضیح و معنی غزل بعدی از کتاب فارسی پایه یازدهم میپردازیم.
**متن روانخوانی:**
(در این قسمت متن اصلی روانخوانی که ممکن است شعر، داستان یا نثر باشد، بدون هیچ تغییر و دقیقاً مطابق کتاب درسی قرار میگیرد.)
**شرح و معنی:**
این بخش به توضیح مفهوم کلی و معنای واژههای سخت همان غزل یا متن میپردازد. هدف این است که شما به راحتی متوجه شوید شاعر یا نویسنده چه میگوید و چه احساسی را میخواهد بیان کند. کلمات دشوار به زبان ساده توضیح داده میشوند تا درک مطلب برای شما آسانتر شود.
**توضیح غزل بعدی:**
برای غزل بعدی نیز به همین صورت عمل میکنیم. ابتدا خود غزل را میآوریم و سپس به سراغ معنی و مفهوم آن میرویم. در این بخش، آرایههای ادبی ساده و زیباییهای شعر نیز به طور خلاصه بیان میشوند تا شما بهتر با زبان و ادبیات فارسی آشنا شوید.

**عنوان درس:** روانخوانی
**مبحث:** درک معنای واژهها و مفهوم شعر
در این بخش، یاد میگیریم که چطور معنای کلمات و مفهوم شعرها را بهتر بفهمیم. وقتی معنای واژهها را بدانیم، درک شعرها و متنهای ادبی برایمان آسانتر میشود. هدف این است که بتوانیم با دقت و لذت بیشتری بخوانیم و عمق سخن شاعر یا نویسنده را درک کنیم.
معنی تا غزل بعد فارسی یازدهم
انتخاب آسان صفحات:
توضیح صفحه ۴۵ فارسی یازدهم
توضیح صفحه ۴۶ فارسی یازدهم
توضیح صفحه ۴۷ فارسی یازدهم
توضیح صفحه ۴۸ فارسی یازدهم
توضیح صفحه ۴۹ فارسی یازدهم
شرح صفحات ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸ و ۴۹
معنی صفحه ۴۵ فارسی یازدهم
چند ماه بود که در زندان موصل چهار بودم. متوجه شدم بعضی از همبندیهایم خواندن و نوشتن بلد نیستند. برای همین تصمیم گرفتم با یک برنامه منظم، این فرصت را غنیمت بشمارم و به آنها سواد یاد بدهم.
برای شروع، باید میفهمیدم دقیقاً چند نفر بیسواد هستند. با کمک چند نفر از دوستانم آمار را جمعآوری کردم. از بین هزار و پانصد نفر، فقط پنج نفر بودند که سواد کمی داشتند. یک روز همه آنها را جمع کردم و نظرم را گفتم. با خوشحالی قبول کردند و گفتند: «ما هم دوست داریم مثل بقیه، خودمان برای خانواده مان نامه بنویسیم و نامه های آنها را بخوانیم.»
به آنها قول دادم تا پایان دوران زندان، باسوادشان میکنم. کلاسهای درس را شروع کردیم. بزرگترین مشکل، نداشتن کاغذ بود. به جای کاغذ از مقواهای خالی پودرهای لباسشویی استفاده کردیم و آموزش را از حروف الفبا آغاز کردیم. قرار بود هفتهای چهار جلسه درس بدهیم، اما به خاطر شرایط سخت زندان و محدودیتهای آسایشگاه، در عمل فقط هفتهای دو جلسه میتوانستیم تشکیل بدهیم.
شغل من معلمی بود و تمام سعیام را کردم تا خواندن و نوشتن را به بهترین شکل به آنها یاد بدهم. کار آسانی نبود. حتی یک کتاب درسی هم نداشتم. اگر فقط یک کتاب کلاس اول دبستان داشتم، خیلی سریعتر پیش میرفتیم، اما وجود نداشت.
از آنجایی که روش تدریس کلاسهای اول تا پنجم دبستان را به خاطر داشتم، سعی کردم با استفاده از همان اطلاعات، یک کتاب درسی برای آنها بسازم. در این راه دوستانم خیلی کمکم کردند. آنها مشکل تهیه کاغذ و خودکار را هم حل میکردند. یک اراده گروهی پشت این کار بود و همه چیز به خوبی پیش میرفت.
سعی میکردم به خاطر بیاورم در کتاب فارسی کلاس اول چه داستانها و شعرهایی بود، تا همانها را به دوستانم یاد بدهم. در این کار از راهنماییهای معلم همآسایشگاهیم «عباس درمان» و همچنین فرد دانشمند و حکیم، حاج آقا «کرامت شیرازی» استفاده کردم و آنها هم با کمال میل کمکم کردند. روزهای خوبی بود. در عرض چند ماه، به اندازه یک سال تحصیلی با آنها کار کردیم. پیشرفت خیلی خوبی داشتند. با مشورت دوستان، یک کارنامه تحصیلی برای آنها…
معنی صفحه ۴۶ فارسی یازدهم
کارنامهها را آماده کردم. این کارنامهها از مقواهای کوچکی درست شده بود که یکی از دوستانم روی آنها نقاشی کشیده بود و آقای «شایق» — که از جوانان اهل یزد و روحانی بود و خط زیبایی داشت — متن داخل آنها را نوشت.
مراسم سادهای در آسایشگاه برگزار کردیم و این لوحها را به بچهها دادیم. آنها بسیار خوشحال بودند؛ هم از این که در حال باسواد شدن بودند و هم این که کارنامه گرفتهاند. وقتی به آنها گفتم که قصد دارم تا کلاس پنجم درسشان بدهم، شادیشان بیشتر شد.
کلاس دوم را پس از وقفهای کوتاه (دو سه هفته) با همان گروه از دوستان شروع کردم. تمرکز اصلی روی خواندن و نوشتن بود، اما سعی کردم درسهای دیگری مثل ریاضی و جدول ضرب را هم به تدریج در کلاسهای سوم، چهارم و پنجم به آنها یاد بدهم. در مورد علوم هم هر مطلب سادهای که به ذهنم میرسید، به آنها آموزش میدادم.
تلاش و پشتکار بچهها در دوران آموزش، مرا هم شاد و پرانرژی میکرد. گاهی اوقات، سختیهای زندگی در آسایشگاه یا دلتنگی برای خانواده، روحیهام را ضعیف میکرد و به فکر میافتادم که کلاس آن روز را تعطیل کنم؛ اما اشتیاق بچهها آنقدر زیاد بود که نیم ساعت قبل از شروع کلاس به دنبالم میآمدند و با اصرار دورم مینشستند تا درس را شروع کنم. من هم نمیتوانستم نه بگویم.
رفتهرفته، تلاش من برای آموزش این چند نفر از اسرا جدیتر شد. علاقه آنها زمانی بیشتر شد که توانستند کمکم قرآن و نهجالبلاغه را — هرچند نه کاملاً روان — بخوانند. میگفتند: «تا وقتی که نهجالبلاغه را به راحتی نخوانیم، دست از درس برنمیداریم.» و همین طور هم شد.
از بین آن بچهها، فقط نام «حسن قانع» که اهل مشهد بود به خاطرم مانده و بقیه را فراموش کردهام. این برنامه در روزهایی اجرا میشد که رفتوآمد اسرا بین آسایشگاهها آزاد بود.
ماهها گذشت تا این که شاگردانم توانستند قرآن و نهجالبلاغه را به راحتی بخوانند. در آخرین روزی که کلاسها برای همیشه تمام میشد، مراسم بزرگی برگزار کردیم. من هم هدیهای تهیه کردم و در آن مراسم به آنها دادم. آنها بسیار خوشحال بودند؛ چون کارنامه کلاس پنجم دبستان را گرفته بودند، میتوانستند قرآن و نهجالبلاغه بخوانند، برای خانوادههایشان نامه بنویسند و نامههای آنها را بخوانند.
نکته جالب دیگر در این اردوگاه، این بود که بعضی از اسرا به زبانهای انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی آشنا بودند و با برگزاری کلاسهای آموزشی، این زبانها را به بچههای علاقهمند یاد میدادند.
معنی صفحه ۴۷ فارسی یازدهم
نکته قابل توجه دیگر این بود که سازمان صلیب سرخ، همه وسایل و کتابهای آموزشی مورد نیاز آنان را فراهم میکرد؛ هر کتابی که در مورد آن زبان درخواست میکردند، در اختیارشان قرار میگرفت. بر اساس مقررات، خواندن دعا در سالنهای استراحت ممنوع بود. اگر مأموران بعث متوجه میشدند در یکی از این سالنها دعایی خوانده شده، همه ساکنان آن را به زندان میانداختند و به بچهها اجازه نمیدادند حتی از آسایشگاه خارج شوند. با این حال، کودکان از هر موقعیتی برای ادای نماز و خواندن دعا استفاده میکردند. من نیز برای جشنهای مذهبی و مناسبتهای انقلابی، برنامههای ویژهای ترتیب میدادم. اگرچه مقامات بعثی همواره تأکید داشتند که اجرای سرود و تئاتر در آسایشگاه ممنوع است، اما من از بین بچههای بااستعداد و خوشصدا، یک گروه کر تشکیل دادم که معمولاً سرودهای انقلابی سالهای اول انقلاب را میخواندند. گاهی هم خودشان با کمی ذوق، سرودهایی میساختند و همانها را تمرین کرده و میخواندند. کار من تقریباً شده بود برگزاری کلاسهای مختلف و آموزش دادن؛ از صبح تا شب، در هر فرصت کوچکی. هدف از این برنامهها این بود که شور و انرژی درونی بچهها بروز کند و بتوانند به آرامش روانی برسند. از دوران نوجوانی به نوشتن مقاله علاقه داشتم…
معنی صفحه ۴۸ فارسی یازدهم
من علاقه زیادی به دکلمه خوانی داشتم. همچنین استعداد شعرگویی هم در من وجود داشت و این تواناییها باعث میشد بتوانم مقالههای خوب و مؤثری بنویسم. البته دکلمه خوانی نکات و ظرافتهای خاص خودش را دارد. باید با حرکتهای هماهنگ دست و چشم، محتوای مقاله را به شنونده انتقال داد؛ مثلاً وقتی درباره آسمان صحبت میکنی، باید با دست به سمت آسمان اشاره کنی و با نگاه و حرکت سر، جذابیت کلام را برای شنونده بیشتر کنی.
هنگامی که شعرها و متنهای حماسی را دکلمه میکردم، شور و انرژی خاصی در من ایجاد میشد و این احساس را به بقیه هم منتقل میکردم. هنگام خواندن مقاله، همه آنچنان ساکت و گوش میدادند که صدای هیچکس به گوش نمیرسید. در دوران اسارت، سعی میکردم در هر مراسم و مناسبتی، مقالهخوانی و دکلمه را اجرا کنم تا روحیه خودم و دیگر همرزمان را در برابر دشواریهای اسارت، قوی و شاد نگه دارم. در برنامههای شعرخوانی هم معمولاً این شعر را میخواندم که همه را شاد و هیجانزده میکرد و سپس غمگین میساخت:
| ۱ .آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم | از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم |
ما سرزندهتر و پرانرژیتر از آنیم که اجازه دهیم غم و اندوه ما را از پا درآورد. آنقدر ناتوان نیستیم که با ستم و بیعدالتی شما خرد و نابود شویم.
**بررسی اجزای جمله:**
این بیت از چهار جمله تشکیل شده است. «آبیتر از آن» و «از شیشه» نقش مسند دارند. «بیرنگ» و «با سنگ» به عنوان قید به کار رفتهاند.
**زیباییهای ادبی:**
در این بیت از «شیشه» و «سنگ» به عنوان دو نماد متضاد استفاده شده است. «آبیتر بودن» کنایه از سرزندگی، نشاط و عشق به زندگی است. «شیشه بودن» نشاندهنده ضعف و آسیبپذیری است و «سنگ» نماد سنگدلی، ستم و خشونت میباشد. همچنین «رنگ» و «سنگ» جناس ناقص دارند، زیرا در املا شبیه ولی در معنا متفاوت هستند.
| ۲ .فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد | در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم |
ای جان بیقرار و پرشور، کمی به خودت و ما مهلت بده تا غزل بعدی را بخوانیم؛ چرا که در روش و منش ما، مردن در حالی که زیر بار ستم، ناتوان و شکسته شدهایم، جایی ندارد.
**توضیح کلمات:**
جنون: دلباختگی و بیخویشتنی
غیرت: تعصب و حمیت
بیت: چهار جمله
فرصت: نقش مفعولی
**صنایع ادبی:**
خطاب «ای روح»: تشخیص و استعاره
تکرار «تا» و «ما»: جناس ناقص
🔹 بسیاری از افراد با شنیدن این بیت، بیاختیار از فرط اشتیاق به وطن، اشک میریختند. این شعر در واقع، روایتگر حال و روزگار ما در دوران اسارت بود. هر کس به کاری مشغول بود؛ از فعالیتهای گروهی گرفته تا کارهای شخصی. برخی از نوجوانان بااستعداد، عروسکهایی درست میکردند و با آنها نمایش عروسکی اجرا مینمودند. نمایشهای آنها که اغلب با داستانهایی همراه بود، هم جنبه آموزشی داشت و هم سرگرمکننده بود. البته ما هیچ امکاناتی برای اجرا نداشتیم؛ مثلاً اگر در صحنه نیاز به سماور بود، شکل آن را روی مقوا رسم میکردیم یا داس کشاورز را از مقوا میساختیم. اما در میان همه این برنامهها، مسابقات ورزشی بود که هیچوقت تعطیل نمیشد؛ والیبال و فوتبال همیشه برقرار بود و برای بچهها همیشه تازگی داشت. شور و انرژی عجیبی در وجود بچهها جریان داشت. گویی با هر مسابقه، زندگی دوباره میگرفتند. هر مسابقهای هم به نوبه خود، صحبتها و گفتوگوهای زیادی به همراه داشت. پس از انتخاب تیمها، شور و اشتیاق و سروصدای بچهها تا روز برگزاری مسابقه ادامه پیدا میکرد. بعد از مسابقه نیز، بحث بر سر برد و باخت، چند روزی طول میکشید. این مسابقات و بازیها و دویدنها، ذهن بچهها را به طور کامل درگیر خود میکرد و از نظر روحی و جسمی به آنها قدرت و توانایی میبخشید.
**توضیح کلمات:**
خیمهشببازی: نمایش عروسکی
خوشذوق: با سلیقه و بااستعداد
**صنایع ادبی:**
پابرجا بودن: کنایه از ثبات و استقامت
جان تازه گرفتن: کنایه از انرژی و قوت یافتن
🔹 در این میان، تعداد کمی از بچهها بودند که در برنامهها شرکت نمیکردند. این عده محدود، وقتی آیه یأس…
معنی صفحه ۴۹ فارسی یازدهم
حرفهایشان روی بقیه تأثیر میگذاشت؛ هرچند این تأثیر کوچک بود، اما همین مقدار هم نور امید را در دل بچهها کمرنگ میکرد. ما چنین چیزی را نمیخواستیم. آنها روحیهشان را باخته بودند. انگار از همه قطع امید کرده بودند و کوچکترین نشانی از امید در دلشان دیده نمیشد. فقط چشم به آمدن و رفتن خورشید داشتند تا روز را به شب برسانند. با این حال، من سعی میکردم که آنها از جمع و برنامهها جدا نشوند. همیشه ازشان میخواستم در فعالیتها شرکت کنند. میگفتند: «ما استعداد و توانایی این کارها را نداریم.» اما من به آنها روحیه میدادم و میگفتم: «همهی ما در یک شرایط هستیم. این حرفها درست نیست. اگر دوست ندارید در اجرا باشید، بیایید کنار بقیه و با هم برنامه را ببینید و نظر دهید؛ همین برای ما بسیار ارزشمند است.»
دلم نمیخواست از بچهها فاصله بگیرند یا حس کنند که تنها ماندهاند. شاید هم گاهی حق داشتند که کنار بکشند؛ چون گاهی افراط و تفریط بعضیها مشکلساز میشد یا اختلاف سلیقهها آنقدر زیاد میشد که بعضیها ترجیح میدادند در برنامههای گروهی حضور نداشته باشند. اما شرایط سخت اسارت، اجازه نمیداد کسی در گوشهای بنشیند و از همه چیز دور بماند. واقعاً تحمل آن وضعیت دشوار بود؛ انگار زمان به کُندی میگذشت. بعضی روزها احساس میکردیم یک روز اسارت، به اندازه هفتهها و ماههای زندگی در آزادی طول میکشید. در آن شرایط طاقتفرسا باید کاری میکردیم تا زمان بگذرد و دشواریها قابل تحملتر شود. در آن روزهای دوری از وطن، به دلگرمی و امید نیاز داشتیم تا روحمان در زندان دشمن ضعیف نشود. اگر روحیهی ما شکست میخورد، زندگی بسیار سختتر میشد؛ چون دشمن هر لحظه در کمین کسانی بود که به قول خودمان «کم آورده» بودند؛ کسانی که به قیمت ناچیزی، چیزهای بزرگی را فراموش میکردند. ما تلاش میکردیم که چنین اتفاقی برایمان نیفتد…