معنی درس هشتم فارسی یازدهم در کوی عاشقان + آرایه های ادبی

Table of Contents

در محله عاشقان

توضیح درس:
در این درس، شاعر با زبانی ساده و صمیمی، از ویژگی‌های اهل عشق و دوستداران واقعی سخن می‌گوید. او توضیح می‌دهد که در میان این افراد، هیچ‌کس به دنبال برتری جویی و فخر فروشی نیست. در این جمع، کسی خود را بالاتر از دیگری نمی‌داند و همه با فروتنی و برابری در کنار هم زندگی می‌کنند.

در این راه، عاشقان واقعی به جای ظواهر و تشریفات دنیوی، به باطن و حقیقت امور توجه دارند. آن‌ها برای نشان دادن ایمان و محبت خود، نیاز به دلیل و مدرک بیرونی ندارند، چرا که عشق و اعتقادشان به خدا، دلیل روشنی برای همه کارهایشان است.

شاعر تأکید می‌کند که در این مسیر، تنها چیزی که اهمیت دارد، عشق خالصانه و خدمت به دیگران است. کسانی که به این مرحله می‌رسند، به چنان مقام والایی دست پیدا می‌کنند که حتی فرشتگان هم آن‌ها را ستایش می‌کنند.

آرایه‌های ادبی:
* **تشبیه:** شاعر عاشقان واقعی را به پروانه‌هایی تشبیه می‌کند که دور شمع جمع می‌شوند. این نشان‌دهنده گرد آمدن آن‌ها حول محور عشق و فداکاری است.
* **تضاد:** استفاده از کلمات متضاد مانند «بالا» و «پست»، «ظاهر» و «باطن» که برتری اخلاقی عاشقان را نشان می‌دهد.
* **کنایه:** در این بیت که «در این راه، چه نیاز است به دلیل و برهان؟» کنایه از این دارد که عشق خود، بزرگ‌ترین دلیل و برهان است.
* **جناس:** استفاده از کلماتی که تلفظ مشابه اما معنای متفاوتی دارند، که به زیبایی شعر افزوده است.

معنی درس هشتم فارسی یازدهم در کوی عاشقان + آرایه های ادبی

**عنوان درس: درس هشتم: در کوی عاشقان**
**موضوع: درک معنای واژه‌ها و مفهوم شعر**

در این بخش، به بررسی معنای واژه‌های مهم و درک مفهوم کلی شعر می‌پردازیم. هدف این است که با واژه‌های دشوار و ترکیب‌های به‌کار رفته در شعر آشنا شویم و بتوانیم منظور شاعر را به خوبی درک کنیم.

هر شعر از واژه‌ها و عبارت‌هایی تشکیل شده که گاهی ممکن است معنای آن‌ها برای ما ناشناخته باشد. در اینجا، این واژه‌ها به زبانی ساده توضیح داده می‌شوند تا بتوانید به راحتی آن‌ها را بفهمید و ارتباط بهتری با شعر برقرار کنید.

علاوه بر این، با توضیح مفهوم کلی شعر، می‌فهمیم که شاعر چه احساسی داشته و چه پیامی را می‌خواسته به خواننده منتقل کند. این کار به ما کمک می‌کند تا بهتر با دنیای شعر و ادبیات ارتباط برقرار کنیم و از خواندن آن لذت ببریم.

معنی صفحه ۶۷ و ۶۸ و ۶۹ و ۷۰ و ۷۱ فارسی یازدهم

انتخاب سریع صفحه:
معنی صفحات ۶۷ تا ۷۱ فارسی یازدهم
صفحه ۶۸ فارسی یازدهم
صفحه ۶۹ فارسی یازدهم
صفحه ۷۰ فارسی یازدهم
صفحه ۷۱ فارسی یازدهم

🔹 محمّد، که به جلال‌الدّین معروف بود و مردم او را «مولانا» یا «مولوی» صدا می‌زدند، در آغاز قرن هفتم در شهر بلخ چشم به جهان گشود. دلیل اینکه او را «رومی» یا «مولانای روم» می‌نامند، زندگی طولانی او در شهر قونیه است. با این حال، جلال‌الدّین همیشه خود را از مردم خراسان می‌دانست و به همشهریانش عشق می‌ورزید و یاد آنان همیشه در دلش زنده بود و دوری از آنان او را بی‌قرار می‌کرد. پدر جلال‌الدّین، محمّدبن‌حسین خطیبی، که به «بهاءالدّین ولد» شهرت داشت، از دانشمندان بزرگ زمان خود به شمار می‌رفت. به دلیل ترس از حمله‌های بی‌رحم لشکر مغول و ناراحتی از خوارزمشاه، ناچار شد از بلخ کوچ کند. در آن زمان جلال‌الدّین تنها پنج یا شش سال داشت که خانواده‌اش از بلخ و بستگانشان خداحافظی کردند و برای انجام سفر حج راهی سفر شدند. وقتی به نیشابور رسیدند، با شیخ فریدالدّین عطّار دیدار کردند. شیخ عطّار کتاب «اسرارنامه» را به جلال‌الدّین که در آن زمان کودکی بیش نبود، هدیه داد و به پدرش بهاءالدّین گفت: «به زودی این پسر تو آتشی در دل عاشقان و جویندگان عالم خواهد افروخت.»

**قلمرو زبانی:**
ملقّب: معروف شده، صاحب لقب
اقامت: زندگی کردن، سکونت
قونیه: شهری در ترکیه
رنجش: ناراحتی، آزردگی
بدرود گفت: خداحافظی کرد
زود باشد: به زودی، در زمانی نزدیک
سوختگان: عاشقان، عارفان

**قلمرو ادبی:**
دلش آرام نبوده: نشانه بی‌قراری و نگرانی
دل: نماد وجود و درون انسان
بدرود گفت: به معنای ترک کردن
آتش: نماد عشق و شور
آتش زدن: به معنای برانگیختن شور و احساس
سوختگان: اشاره به عاشقان و عارفان
رهسپار شدن: به معنای حرکت کردن به سوی مقصد
آتش و سوختگان: رابطه معنایی و تناسب دارند

🔹 هنگامی که بهاءولد مراسم حج را به پایان رساند، در راه بازگشت به سمت شام حرکت کرد و مدتی در آن مناطق زندگی کرد. شهرت پرهیزگاری، دانش و تأثیرگذاری بهاءولد همه جا پیچید تا اینکه پادشاه سلجوقی روم، علاءالدّین کیقباد، از مقام و منزلت او آگاه شد و مشتاق دیدارش گردید. بهاءولد به درخواست او به قونیه رفت و به آن پادشاه پیوست. او به این دلیل آن منطقه را برای زندگی انتخاب کرد که سرزمین روم از حمله و غارت سپاه مغول در امان بود و پادشاهی آگاه، خردمند و حامی دانشمندان داشت و محیطی آرام و آزاد برای زندگی فراهم بود. مردم آن سرزمین علاقه زیادی به او پیدا کردند و سلطان نیز او را بسیار احترام می‌کرد و بزرگ می‌داشت.

**قلمرو زبانی:**
مناسک: آیین‌ها و مراسم دینی
آوازه: شهرت
تقوا: پرهیزگاری
فضل: دانش و برتری اخلاقی
مقامات: جایگاه‌ها، مرتبه‌ها
طالب: خواستار، مشتاق
شهریار: پادشاه
دیار: سرزمین، منطقه
صاحب بصیرت: بینا و آگاه
نواحی: مناطق

**قلمرو ادبی:**
مناسک: اشاره به اعمال و آیین‌های حج
به سر بردن: به معنای زندگی کردن و گذراندن وقت
تاخت و تاز: کنایه از حمله و یورش
آرام و آزاد: دو واژه هماهنگ و متناسب

🔹 جلال‌الدّین در سن هجده سالگی به دستور پدر با «گوهر خاتون» اهل سمرقند ازدواج کرد. پس از وفات بهاءالدّین، جلال‌الدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدر، مسئولیت برگزاری جلسات درس و سخنرانی‌های مذهبی را بر عهده گرفت. او در آن زمان بیست و چهار سال داشت. پس از این رویداد، جلال‌الدّین مدتی در شهر حلب به یادگیری علوم مختلف پرداخت و سپس راهی دمشق شد…

صفحه ۶۸ فارسی یازدهم

جلال‌الدین مدتی در شهرهای حلب و شام زندگی کرد که در مجموع هفت سال طول کشید. سپس به قونیه بازگشت و هر روز، مانند پدرش، در مدرسه به تدریس علوم دینی و راهنمایی مردم مشغول شد و دانشجویان علوم دینی در کلاس‌هایش حاضر می‌شدند. در این دوران، جلال‌الدین روزها را به تدریس می‌گذراند و شاگردان و پیروان زیادی از حضور او بهره می‌بردند و همه مردم بر پرهیزگاری و زندگی ساده او اتفاق نظر داشتند. ناگهان خورشید عشق و آفتاب حقیقت در برابر او ظاهر شد؛ این شخص، شمس‌الدین تبریزی بود. شمس اهل تبریز بود و خانواده‌اش نیز تبریزی بودند. او برای کسب دانش و معرفت، بسیار سفر کرد و از بسیاری از بزرگان بهره برد. به خاطر سفرهای زیاد و البته جست‌و‌جو و پرواز در جهان معنویت، او را “شمس پرنده” می‌نامیدند.

شمس‌الدین در روز ۲۶ جمادی‌الثانی سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مردی الهی بود و مولانا جلال‌الدین که همیشه در جست‌و‌جوی چنین انسان‌هایی بود، وقتی او را دید، نشانه‌هایی از لطف خدا در او یافت و فهمید که او همان راهنمای معنوی است که سال‌ها در جست‌وجویش بود. به همین دلیل، به سوی شمس روی آورد و با او به گفت‌وگو و خلوت نشست و ارتباط خود را با همه، چه آشنا و چه غریبه، قطع کرد و تدریس و موعظه را رها کرد. مولانا جلال‌الدین با وجود همه علم و استادی‌اش، که در آن زمان حدود سی‌وهشت سال داشت، در برابر شمس زانو زد و شاگردی کرد. این خلوت عارفانه حدود چهل روز به طول انجامید.

مولانا آن‌قدر در دانش و معرفت شمس غرق شد که پیروان خود را فراموش کرد. مردم قونیه، عالمان و زاهدان، مانند شاگردانش، از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و او را سرزنش کردند. دشمنی آنان نسبت به شمس هر روز بیشتر می‌شد. مولانا جلال‌الدین در این میان، با بی‌توجهی به سرزنش و غوغای مردم، خود را با سرودن غزل‌های پرشور و عاشقانه سرگرم می‌کرد.

با افزایش خشم و ناراحتی مردم، شمس ناچار قونیه را ترک کرد. مولانا برای یافتن شمس به تکاپو افتاد و سرانجام فهمید که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و برای شمس فرستاد. یاران مولانا نیز که پژمردگی و اندوه او را در نبود شمس دیده بودند، از رفتار خود پشیمان شدند و…

صفحه ۶۹ فارسی یازدهم

آنان پشیمان شدند و به سوی مولانا بازگشتند. مولانا نیز پوزش آنان را پذیرفت و پسرش، سلطان ولد، را با شعری که در ادامه می‌آید، به دنبال شمس به سوی دمشق فرستاد.

**شعر:**
(در این قسمت شعر به صورت کامل و بدون هیچ تغییراتی، عیناً آورده می‌شود)

بروید ای حریفان، بکِشید یار ما  را به من آورید آخِر، صنمِ گریزپا را

ای دوستان و همراهان، بروید و آن یاری که از ما می‌گریزد (شمس تبریزی) را به نزد ما آورید.

**قلمرو زبانی:**
حریفان: دوستان، همنشینان، یاران
صنم: معشوق، آن که زیباست
گریزپا: کسی که می‌گریزد، فراری
بیت: یک بند شعری

**قلمرو ادبی:**
صنم: کنایه از معشوق (شمس تبریزی)
ما و را: آوایش شبیه است ولی معنایش متفاوت است.

به ترانه های شیرین، به بهانه های زرّین  بکِشید سوی خانه، مَهِ خوب خوش‌لقا را

بروید و آن یار زیبا و خوش‌سیما را با حرف‌های دلنشین و آوازهای روح‌نواز، به خانه بازگردانید.

**قلمرو زبانی:**
– شیرین: دلپذیر و خوشایند
– زرّین: مانند طلا
– مَه: کوتاه‌شدهٔ ماه
– خوب: زیبا
– خوش لقا: خوش‌قیافه و زیبارو
– بیت: یک بند یا جمله

**قلمرو ادبی:**
– ترانه‌های شیرین – بهانه‌های زرّین: حس‌آمیزی
– مَه: کنایه از یار (شمس تبریزی)
– واج‌آرایی با صدای «ِ»

اگر او به وعده گوید که دَمی دگر بیایم  همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را

اگر شمس تبریزی به شما قول دهد که به زودی بازخواهد گشت، بدانید که وعده‌هایش دروغ است و قصد فریب شما را دارد.

**توضیح کلمات:**
او: منظور شمس تبریزی است
لحظه‌ای دیگر: به زمان بسیار نزدیک اشاره دارد
مکر: به معنای نیرنگ و فریب است
این بیت از چهار جمله تشکیل شده
کلمه “مکر” در اینجا نقش اصلی جمله را دارد

**صنایع ادبی:**
تکرار حرف “د” در کلمات
هماهنگی معنوی بین کلمات مکر و فریب
تکرار کلمات “وعده” و “او”

🔹 این پیام‌ها و نامه‌ها در نهایت بر دل شمس اثر گذاشت. او درخواست مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با بازگشت شمس، دیدارهای پیاپی مولانا با او از سر گرفته شد و این بار هم باعث دگرگونی حال و هوای مولانا گردید. بار دیگر، مریدان و شاگردان از تعطیلی جلسات درس خشمگین شدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند.

وقتی یاران مولانا به آزار و اذیت شمس پرداختند، او ناچار شد قونیه را ترک کند و تصمیم گرفت دیگر به این شهر پرسروصدا بازنگردد و به جایی برود که کسی از او خبری نداشته باشد. از این زمان به بعد، سرنوشت شمس و اتفاقی که برایش افتاد به طور دقیق مشخص نیست.

**توضیح کلمات:**
دگرگونی: تغییر کردن
احوال: حالت‌های درونی
عصبانی شدند: خشمگین گردیدند
پرسروصدا: شلوغ و پرسر و صدا

**صنایع ادبی:**
“به آزار برخاستن” کنایه از اذیت کردن است
“دل برکندن” کنایه از قطع علاقه و ترک کردن است

🔹 پس از ناپدید شدن شمس، شاگردان به مولانا خبر دادند که شمس کشته شده است، اما دل مولانا این خبر را باور نمی‌کرد. او پس از جستجوی بسیار، بی‌قرار و پریشان حال شد. شب و روز از شدت بی‌قراری، ناآرامی می‌کرد و شعر می‌سرود. پس از جستجوی فراوان، مولانا دریافت که به نظر می‌رسد شمس در دمشق است. آزار و تکذیب مخالفان باعث شد که او نیز برای یافتن یار همدل خود، به سوی دمشق حرکت کند.

مولانا در دمشق، پیوسته با ناله و زاری و بی‌قراری، شمس را در همه محله‌ها و کوچه‌ها جستجو می‌کرد اما او را نمی‌یافت. وقتی مولانا از یافتن شمس ناامید شد، ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و آموزش و راهنمایی جویندگان معرفت خدا را از سر گرفت. در واقع از این زمان (سال ۲۴۶ هجری قمری) تا هنگام وفات (سال ۲۶۶ هجری قمری)، مولانا با کمک یاران نزدیکش، اول صلاح‌الدین زرکوب و سپس حسام‌الدین حسن چلبی، به گسترش معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگار دوران همنشینی…

صفحه ۷۰ فارسی یازدهم

مولانا در کنار دوستان نزدیکش، به ویژه حسام‌الدین، دست به خلق کتاب ارزشمند مثنوی زد که از برترین آثار ادبیات فارسی و میراثی ماندگار است. در این زمینه نقل شده که حسام‌الدین از مولانا خواست تا کتابی به سبک «الهی‌نامه»ی سنایی یا «منطق‌الطیر» عطار بسراید. مولانا بی‌درنگ از داخل عمامه‌اش کاغذی درآورد که شامل هجده بیت از آغاز مثنوی بود و آن را به حسام‌الدین داد.

از آن زمان به بعد، مولانا پیوسته و بی‌وقفه روز و شب به سرودن مثنوی مشغول شد. شب‌ها حسام‌الدین نزد او می‌نشست، مولانا شعر می‌گفت و حسام‌الدین آن را می‌نوشت و سپس برایش بازمی‌خواند. گاهی صحبت‌ها و نوشتن تا صبح ادامه پیدا می‌کرد. به نظر می‌رسد مولانا تا پایان عمرش به سرودن مثنوی ادامه داد و چلبی و دیگران نوشته‌هایش را ثبت می‌کردند.

مولانا چهره‌ای رنگ‌پریده و اندامی لاغر و ظریف داشت و چشمانی بسیار گیرا. از نظر اخلاق و رفتار، مورد ستایش اهل معرفت بود و سرآمد زمان خود به شمار می‌رفت. او خود را به دنیای عشق، صفای دل، صلح‌طلبی، کمال و نیکی محض سپرده بود و در زندگی همواره به صلح و سازش پایبند بود. این روحیه صلح‌جویانه و همدلی، همراه با عشق و حقیقت‌جویی، به او صبر و تحملی بزرگ بخشیده بود؛ طوری که هرگز با سخنان تند به بدگویی و دشنام دشمنان پاسخ نمی‌داد و با نرمی و خوش‌اخلاقی آنان را به راه درست هدایت می‌کرد.

از میان شاعران و عارفان هم‌عصر مولانا، سعدی و فخرالدین عراقی بودند که ظاهراً هر دو با او دیدار کرده‌اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتهٔ خود کرد:

هر نفس آوازِ عشق می رسد از چپ و راست  ما به فلک می رویم، عَزمِ تماشا که راست؟

صدای آواز عشق از هر سو به گوش می‌رسد.
ما قصد داریم به جهان بالا سفر کنیم.
چه کسی می‌خواهد همراه ما شود و این سفر را ببیند؟

**توضیح کلمات:**
– هر نفس: هر لحظه
– فلک: آسمان
– عزم: قصد و نیت
– تماشا: همراهی و نگاه کردن
– بیت: سه جمله

**زیبایی‌های ادبی:**
– نفس: اشاره به لحظه‌های گذرا
– آواز عشق: بیان شاعرانه از ندای عشق
– چپ و راست: اشاره به همه‌جا
– فلک: اشاره به جهان معنویت

ما به فلک بوده ایم، یار مَلَک بوده ایم  باز همانجا رویم، جمله که آن شهر ماست

در آغاز، ما در جهانی برتر و در کنار فرشتگان زندگی می‌کردیم. همه ما دوباره قصد بازگشت به آن جایگاه را داریم، چرا که خانه حقیقی ما همانجاست.

**معنی:** ابتدا در عالم بالا، یار و همنشین فرشتگان بوده ایم. همگی دوباره قصد بازگشت به آنجا را داریم؛ زیرا جایگاه اصلی ما همان جاست.

**واژه‌ها:** فلک: آسمان / مَلَک: فرشته / باز: دوباره / جمله: همه / همانجا و آن: منظور آسمان (جهان معنوی) / بیت: چهار جمله.

**صنایع ادبی:** فلک و ملک: جناس ناقص / شهر: مجاز از سرزمین / تلمیح به آیه «اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون» و «کُلّ شَیءِ یَرجِعُ اِلی اَصلِهِ».

🔹 گفته می‌شود در شب پایانی که بیماری مولانا بسیار شدید شده بود، نزدیکان و خانواده او بسیار نگران و پریشان بودند. سلطان ولد، پسر مولانا، هر لحظه با بی‌قراری به کنار بستر پدر می‌آمد و سپس دوباره از اتاق خارج می‌شد. مولانا در همان حال، آخرین شعر غزلی خود را سرود:

**واژه‌ها:** هر دَم: هر لحظه / بالین: بستر / باز: دوباره / خویشان و پیوستگان: هم‌معنی / فرزند مولانا: بدل.

**صنایع ادبی:** دَم: مجاز از زمان و لحظه.

صفحه ۷۱ فارسی یازدهم

رو، سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن  ترک منِ خرابِ شبگرد مبتلا کن …

برو بخواب و مرا تنها بگذار. این شبروی عاشق و بیقرار را که دلش آشفته است، رها کن.

**قلمرو زلانی:**
رو: یعنی برو
بنه: یعنی بگذار
بالین: یعنی بستر
شبگرد: یعنی کسی که شب‌گردی می‌کند
مبتلا: یعنی گرفتار و اسیر
بیت: یعنی یک بند شعر

**قلمرو ادبی:**
سر به بالین نهادن: کنایه از خوابیدن است.
خراب: در اینجا دو معنی دارد: هم به معنای ویران و هم به معنای مست.
شبگرد: اشاره به فردی رند و بی‌باک دارد.
بین “سر” و “بالین” ارتباط معنایی وجود دارد.
در شعر از آوای حرف “ـِ” به زیبایی استفاده شده است.

دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد  پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در درون من، عشقی ریشه دوانده که درمانی برای آن وجود ندارد؛ درمانش تنها مرگ است. پس چطور می‌توانم از تو انتظار داشته باشم که این درد عشق را در من درمان کنی؟

در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم  با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن …

دیشب در خواب، یک راهنمای بزرگ را دیدم که با دستش به من اشاره کرد و گفت: “به سوی ما بیا!”

در نهایت، در روز یکشنبه، پنجم ماه جمادی‌الثانی سال ۲۶۶ هجری، همزمان با غروب خورشید، عمر پربرکت مولانا نیز به پایان رسید و از این دنیا به جهان آخرت کوچ کرد. مردم شهر قونیه، چه کوچک و چه بزرگ، همگی در مراسم تشییع پیکر او حاضر شدند. آنها در کنار یکدیگر جمع شدند، غم و اندوه خود را نشان دادند و بسیار گریستند. سپس بر پیکر مولانا نماز خواندند.

این ابیات، بخشی از غزلی است که گویی مولانا آن را برای سوگ خود و برای تسلی دادن دوستانش سروده است:

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد  گمان مبر، که مرا درد این جهان باشد

هنگامی که پس از مرگ، تابوت مرا به سوی خاک می‌برند، اینگونه فکر نکن که من به زندگی در این دنیا وابسته بودم و رفتن از آن، باعث اندوه من شده است.

**توضیح ادبی:**
– **روان بودن تابوت:** اشاره به رخ دادن مرگ دارد.
– **درد این جهان داشتن:** به معنای غمگین و ناراحت بودن است.
– **مرگ و تابوت:** این دو کلمه با یکدیگر ارتباط معنایی دارند.
– **تابوت:** این واژه نمایانگر پیکر و جنازه است.

برای من مگریّ و، مگو دریغ! دریغ!  به دام دیو درافتی، دریغ آن باشد

در لحظه وداع، برای من اشک نریز و هرگز نگو که چه افسوس که او از میان ما رفت. در حقیقت، باید بر کسی تاسف خورد که در چنگال خواهش‌های نفسانی خود اسیر شده است.

**بررسی زبان:**
– مگری: به معنای گریه نکن
– دریغ: به معنای افسوس
– این بیت از چهار جمله تشکیل شده
– نخستین «دریغ» نقش مفعولی دارد
– دومین «دریغ» برای تاکید تکرار شده
– سومین «دریغ» نقش مسند دارد

**زیبایی‌های ادبی:**
– «دام و دیو» از هنر تناسب برخوردارند
– واژه «دریغ» با تکرار خود آرایه ادبی ساخته
– «دیو» نمادی از هوس‌های درونی است
– آوای «د» در سراسر بیت نواخته شده
– «به دام افتادن» کنایه از گرفتار شدن در بند است

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟  چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟

اگر یک دانه را در خاک بکاری، بدون شک سبز می‌شود و بزرگ می‌گردد. پس چرا باور نمی‌کنی که انسان نیز پس از مرگ، در جهانی دیگر دوباره زنده می‌شود و زندگی تازه‌ای آغاز می‌کند؟

این پست رو با دوستانتون به اشتراک بگذارید.

قدرت گرفته از هشتینو